ناصر الدين شاه قاجار

41

سفرنامه عراق عجم ( فارسى )

حركت داده باسترآباد ببرد ما هم سوار كالسكه شده رانديم قدرى كه رفتيم آدم ظلّ السّلطان آمده عرض كرد اين راه راه كالسكه نيست و براى بلديّت جلو افتاده از راه ديگرى كه رو بشمال ميرفت برگشته رانديم قدرى كه رفتيم قريهء قلته بفاصلهء پانصد ذرع از دست چپ راه ديده شد از آنجا گذشته از دم ده خوراوند و بعد از ده خوكان عبور كرديم بالاتر از خوكان پهلوى شبدرزارى بنهار افتاديم ظلّ السّلطان و جناب امين السّلطان در نهارگاه حاضر بودند نهار خورده بعد از نهار قدرى استراحت كرديم و تا عصر همين‌جا بوديم چاى و عصرانه خورده دو ساعت بغروب مانده سوار كالسكه شده رانديم از اينجا تا منزل مسافت چندانى نبود اوّل بده بلاورجان رسيديم كالسكه از توى كوچهاى اين ده چون پيچ و خم داشت به زحمت عبور كرد از اينجا گذشته بده رباط رسيديم و بعد بچوكان كه منزل است اين سه ده رديف هم و نزديك به يكديگر واقعند كه هرسه تيول محمّد هادى ميرزاى پسر خاقان مغفور فتحعلى شاه است خيلى دهات خوب باصفائى است امّا سراپردهء ما را خيلى بالاتر از چوكان توى درّه زده بودند مارهاى قرمز بزرگ و جانورهاى مختلف در اينجا داشت امّا الحمد للّه به كسى اذيّتى نرساند به قدر يك سنگ آب از ده چنار كه نيمفرسنگ بالاتر از اينجا است جوى كنده بسراپرده آورده بودند كه آبى كه از سراپردهء ما ميگذشت